توی دپارتمان پروتز که شلوغ ترین و خرتوخر ترین دپارتمان هست و دائم صدای فرز میاد و گچکاری و هزارتا کار پرسروصدای دیگه ، روی یکی از کمدها که همیشه درحال باز و بسته شدن هست یه کبوتر لونه ساخته . همه ی روز هم با اون همه سر و صدا و رفت و آمد میشینه سر جاش .
۱۳۹۳ خرداد ۲, جمعه
۱۳۹۲ دی ۲۴, سهشنبه
صبحی یه پیرمرد اومد جلو و بهم گفت سلام منو یادتونه اومدین اداره ی پست میخواستین فکس بزنید ؟ خانوم دیگه فکس از مد افتاد ، منم بازنشسته شدم . بعد گفت تصادف کردم پسرم هم مرد . پیرمرد باسوادی بود چون خوب انگلیسی حرف میزد ، من خیلی کم حافظهام تو به خاطر سپردن قیافهی آدمها ، ولی مطمئن بودم تاحالا ندیدمش . شلوارش رو که زد بالا تا جای زخمهای تصادف رو نشونم بده و یه کپی رسید بیمارستان که از توی جیبش درآورد دیگه مطمئن شدم که از این گداهایی هست که به یه روپیه دو روپیه راضی نیستن و گدایی رو یه مرحله بالاتر بردن .به نظرم هم که پیرمرد باهوشی بود این داستان ادارهی پست خیلی خوب بود چون به هرحال هر خارجیای سر و کارش به ادارهی پست میافته . با این حال بهش خندیدم و گفتم چه جالب که من رو یادش میاد و شناخته . بهش گفتم خیلی متأسفم که پسرت مرده و بهش یه کم پول دادم . یه درصد احتمال دادم یه پیرمرد تنهای بازنشسته باشه که پسرش رو هم واقعا ازدست داده . نمی دونم چقدر طول بکشه ، ولی من هنوز به خوب بودن آدمها امیدوارم تا کی بشه که امیدم رو از دست بدم .
۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه
We live in a beautiful world
یه روز ابری تو هند ، دارم عدس پلو می پزم ، چت بیکر گوش می کنم و یه دستور غذای کردی رو از بلاگ یه الجزیره ای /آمریکایی میخونم .
۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه
مادربزرگم یه داستان تعریف میکرد که یه دفعه یکی تو جالیز بوده براش سوال میشه که چرا خربزه بوته داره و رو درخت نیست ، بعد میره زیر درخت گردو یه چرت بخوابه ، گردو میوفته رو کله اش و با درد از خب میپره ، بعد این شعر معروف رو میگه که : درخت گردُوان به این بلندی ، درخت خربزه الله و اکبر ، و میفهمه که هرچیز حکمتی داره و قدرت خدا اگه خربزه رو درخت بود و میوفتاد رو سرش مرده بود . حالا خدا انگار طرف های هند خیلی به فکر نبوده ، اون از درخت نارگیل که به اون بلندی هست و جدی جدی سالانه خیلیها همچین که بیخبر دارن از زیر درخت رد میشن نارگیل میخوره تو سرشون و میمیرن ، از طرفی یه میوه ی دیگه اینجا هست اسمش جک فروت هست ، میوه که خود خربزه است اندازه اش ، درختش الله و اکبر هم نیست به همون بلندی درخت گردو هست . یادم باشه اینبار که میرم خونه به مادربزرگم بگم .
۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه
داره بارون میاد اینجا ، dark and slow به قول پینک فلوید ، ساعت یک و نیم شبه و همه جا ساکت ساکته . کم پیش میاد اینجوری بارون بیاد ، اینجا معمولن هوا یهو تاریک میشه ، باد و رعد و برق و بعد بارون تند با دونه های خیلی درشت ، جوری که بارون که شروع میشه اگه تو خیابونی باید بری زیر یه سایبون تا بارون بند بیاد ، من این تصویر آدم های بی ربطی که کنار هم زیر سایبون منتظر وایمیسن رو خیلی دوست دارم . همشون خیلی خونسرد زیردرخت ، جلوی در مغازه یا هرجای دیگه ای منتظر خیره میشن به بارون ، خوشم میاد که اینجا هیچ کس عجله نداره . یه دفعه بیست دقیقه کنار دو تا سیگاری تیر و یه کباب فروش سیار و چرخ کبابی اش وایسادم تا بارون بند بیاد ، شانسی که آوردم هم بوی سیگار رو دوست دارم هم بوی کباب این کبابی ها رو ، اونم تو هوای بارونی خیس .
۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه
تابستونه ، بچه ها توی کوچه بازی میکنند و از دور صدای دیلنگ دیلینگ زنگ بستنیفروش میاد که یه گاری دوچرخهای صورتی داره با یه چتر بالای سرش .
یهو رعد ، برق میزنه و آسمون تیره میشه و بارون میگیره ... نیم ساعت بعد بارون بند اومده و بچه ها برگشتن سر بازیشون ، بستنیفروش با چتر صورتی و صدای زنگش میپیچه توی کوچه .
۱۳۹۲ فروردین ۷, چهارشنبه
صبح باید دو تا بسته رو میبردم پستخونه ، اینجا پست به آدم جعبه نمیده ، باید کارتون بگیری از یه جایی و کاغذ پیچش کنی ، با هزار بدبختی جعبهها رو کادو کردم و رفتم پستخونه ، اونجا بهم گفتن اینجوری دیگه قبول نمیکنن ، باید برم روش رو پارچه بکشم ، پس باید برم خیاطی . الان من باید قاطی کنم و عصبانی بشم اما بعد از سه سال زندگی تو اینجا ، درحالی که ریز ریز میخندیدم جعبه ها رو بغل کردم رفتم خیاطی ، خیاطی یه مغازهی کوچیک هست نزدیک خونه ام ، یه چارپایه ی چوبی زد برام توی پیادهرو و شروع کرد برا جعبهها لباس دوختن ، منم نشستم به تماشا . بعد هم روی بستهها با ماژیک آدرس رو نوشتم و درحالی که هم توی دلم می خندیدم و هم دلم برای گیرنده میسوخت که همچین بستههای عجیبی که انگار از دههی چهل فرستاده شدهان رو قراره تحویل بگیره ، بستهها رو به آقای کارمند ادارهی پست دادم که فکر کرد من خارجیام و خیلی احترامم رو گذاشت ، اما از اونجایی که چند ماه پیش که از اول فهمیده بود ایرانی هستم باهام خیلی بدرفتاری کرده بود منم خیلی با کینه و جدی رفتار کردم که ظاهرن فکر کرد خارجی باکلاسی هستم و بیشتر هم احترام گذاشت و آخر هم باهام دست داد ، دفعه ی قبل اونقدر بیادب بود که این بار با تعجب باهاش دست دادم ، اگه واکنشهام سریع بود و انقدر همیشه گیج نبودم حتمن دستش رو میپیچوندم .
اشتراک در:
پستها (Atom)