۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه


تابستونه ، بچه ها توی کوچه بازی می‌کنند و از دور صدای دیلنگ دیلینگ زنگ بستنی‌فروش میاد که یه گاری دوچرخه‌ای صورتی داره با یه چتر بالای سرش .
یهو رعد ، برق می‌زنه و آسمون تیره میشه و بارون می‌گیره ... نیم ساعت بعد بارون بند اومده و بچه ها برگشتن سر بازیشون ، بستنی‌فروش با چتر صورتی و صدای زنگش می‌پیچه توی کوچه .

۱۳۹۲ فروردین ۷, چهارشنبه

صبح باید دو تا بسته رو می‌بردم پستخونه ، اینجا پست به آدم جعبه نمیده ، باید کارتون بگیری از یه جایی و کاغذ پیچش کنی ، با هزار بدبختی جعبه‌ها رو کادو کردم و رفتم پستخونه ، اونجا بهم گفتن اینجوری دیگه قبول نمی‌کنن ، باید برم روش رو پارچه بکشم ، پس باید برم خیاطی . الان من باید قاطی کنم و عصبانی بشم اما بعد از سه سال زندگی تو اینجا ، درحالی که ریز ریز می‌خندیدم جعبه ها رو بغل کردم رفتم خیاطی ، خیاطی یه مغازه‌ی کوچیک هست نزدیک خونه ام ، یه چارپایه ی چوبی زد برام توی پیاده‌رو و شروع کرد برا جعبه‌ها لباس دوختن ، منم نشستم به تماشا . بعد هم روی بسته‌ها با ماژیک آدرس رو نوشتم و درحالی که هم توی دلم می خندیدم و هم دلم برای گیرنده می‌سوخت که همچین بسته‌های عجیبی که انگار از دهه‌ی چهل فرستاده شده‌ان رو قراره تحویل بگیره ، بسته‌ها رو به آقای کارمند اداره‌ی پست دادم که فکر کرد من خارجی‌ام و خیلی احترامم رو گذاشت ،  اما از اونجایی که چند ماه پیش که از اول فهمیده بود ایرانی هستم باهام خیلی بدرفتاری کرده بود منم خیلی با کینه و جدی رفتار کردم که ظاهرن فکر کرد خارجی باکلاسی هستم و بیشتر هم احترام گذاشت و آخر هم باهام دست داد ، دفعه ی قبل اونقدر بی‌ادب بود که این بار با تعجب  باهاش دست دادم ، اگه واکنش‌هام سریع بود و انقدر همیشه گیج نبودم حتمن دستش رو می‌پیچوندم . 

۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه

                  
دیروز برا یه کاری از خونه اومدم بیرون ، دیدم قبض اینترنت پشت درئه ، گفتم خب میرم قبض رو هم میدم دیگه ، هول هولی کارآمو کردم وسطش هم قبض رو دادم و اومدم خونه ، نشد به خوبی از فضای اداره ی تلفن استفاده کنم . بقیه هم نسلان من احتمالن همون اینترنتی قبض رو میدن ، من ولی حساب اینترنتی ام بسته شده ، چون ازش استفاده نمیکنم ، خرید های اینترنتی ام رو هم با پرداخت دم در تحویل میگیرم ، میترسم از خرید اینترنتی ، میترسم یکی حسابم رو خالی کنه . اینه که برا قبض اینترنت هم میرم وایمیسم تو صف کنار پیرمردها . این شرکت تلفنی که میرم نمونه ی کامل یه اداره ی دولتی هندی هست . مدارک و پوشه ها رو تلنبار کردن هرجا که دستشون رسیده و چیزی نمونده همه رو سرشون آوار بشه . صندلی ها کهنه و میز ها مال عهد دقیانوس . اتاق های اداره بی اغراق بوی گنجه و مادربزرگ ها رو میده ، احتمالن بخاطر نفتالین . من از اونجایی که از این بوی کهنگی خوشم میاد با کیف از اینجا دیدار میکنم ، اما خدا نکنه که کار آدم توی همچین جهنمی گیر بیفته ، مرگش حتمی هست . 
*عکس یه کم اغراق شده است ، اما تصویر خوبی را ارائه می کند 

۱۳۹۱ بهمن ۸, یکشنبه

اینجا مردم اعصاب آهنی دارن ، طرف صبح راه میوفته با یه زنگوله دستفروشی میکنه ، یکی دیگه با بوق میاد یه مراسمی داره ،  صبحی یکی سوت میزد نمیدونم چه غلطی میکرد تو کوچه ها ، هرکی هیچکدوم از اینا رو نداشته باشه هوار میکشه ، دنده عقب همه ی ماشین ها ملودی یه آهنگه ، گاهی آهنگ های پرطرفدار فیلم ها مثلن . پسر همسایه صدای آهنگش رو ساعت هشت صبح میبره تا ته ، زن همسایه ساعت شش صبح با تلفن حرف میزنه ، سگ همسایه که هیچوقت نمیبرنش بیرون صبح تا شب پارس میکنه ، همه ی ماشین ها فقط بلدن بوق بزنن ، اولین چیزی که آدم وقتی میاد اینجا باهاش روبرو میشه نوشته ی پشت اغلب کامیون هاست که میگه بوق بزنید اوکی هست ، بلافاصله هم براش توضیح داده میشه که مردم همین جوری انگلیسی ها رو کلافه کردن و بیرونشون کردن با بوق زدن ، ولی من میگم انگلیسی ها بعد این همه سال زندگی تو اینجا دیگه باید عادت کرده باشن .

پی نوشت : توی کوچه یه خونه ی جدید ساخته شده ، صاحب خونه که اسباب کشی کرد توی خونه ، صبح ساعت شش طبل و سنج و بوق آوردن و به مدت نیم ساعت سر وصدا کردن و جشن گرفتن 

۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه

ساعت دو یا سه شب ، یه مشت پرنده شروع میکنن به آواز خوندن . یه جوری آواز میخونند انگار سحر هست ، درحالی که تو عمق شب در حال دست و پا زدنیم . من پرنده ها رو دوست دارم ، همین الانش هم یه کلاغ و هفت تا درنای کاغذی دارن تو خونه ام زندگی میکنن ، اما از این پرنده ها با تمام وجود متنفرم متنفرم متنفرم .

۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه


امروز یکی رو در خونه دیدم که برا یه خیریه پول جمع میکرد و خنده اش بند نمیومد . گمونم یه کم عقب افتاده بود اما از ظاهرش که چیزی معلوم نبود ، تنها وقتی که خنده اش برا چند ثانیه بند اومد وقتی بود که بهش گفتم اگه بگی چرا میخندی به خیریه تون  کمک میکنم ، قیافه اش جوری شد که انگار داره به سوالم خیلی دقیق فکر میکنه ، بعد قیافه اش ترسیده شد و اخم کرد ، بهش گفتم ولش کن ، کمک میکنم  . دوباره شروع به خندیدن کرد و دفترچه رسیدش رو در آورد .
بعدم که از خونه رفتم بیرون یه گاو زرد خیلی بزرگ دیدم که با دقت داشت به ویترین یه خشک شویی و لباس های شسته شده نگاه میکرد .
 کاش یه نویسنده جای من اینجا بود که داستانهای اینا رو بنویسه .

۱۳۹۱ شهریور ۱۵, چهارشنبه

سه دونه کلاغ

من همیشه تو خونه صدای کلاغ ها رو میشنوم ، معمولن  یه کلاغ هر روز میاد میشینه رو تیر چراغ جلوی خونه و صدای عجیبی که اصلن به قار قار نمیخوره از خودش در میاره ، یه صدای عجیب مثل آااا ها  ، گاهی دلم میخواد که حداقل قار قار کنه ، به نظرم خیلی اعصاب خورد کن و آزاردهنده است که یه پرنده ی سیاه بزرگ بشینه جلوی خونه ی آدم و هی بگه آااا ها  . امروز که از بانک میومدم دیدم یه کلاغ نشسته رو دیوار خونه و یه قورباغه ی بزرگ هم به منقارش هست ، گفتم خدا رو شکر ، جنگل هست اینجا ، سنجاب و میمون و سگ و گربه و خفاش و  شاهین و کلاغ قورباغه خور . بعد باز از خونه رفتم بیرون ، رفتم ساندویچ خوردم ، همین طور که غذا میخوردم دیدم یه مگس نشسته رو شیشه ، نگاش که کردم دیدم یه کلاغ هست که اون دورها روی یه دیوار نشسته . پنج دیقه بعد یه سیاهی دیگه دیدم ، به هوای یه کلاغ دیگه برگشتم سمت شیشه دیدم یه زن با رو بنده و مانتوی سیاه داره از دور دورترها میاد ، این زن ها با روبنده برا من خیلی عجیبن ، خیلی وقت ها شده حس میکنم دارن میان طرفم ، در حالی که دارن ازم دور میشن ، با خودم گفتم افتخاری دیگر برا زن های روبنده پوش ، حالا دیگه کلاغ هم می بینمشون . حالا شاید فکر کنید دارم از خودم چرت و پرت در میارم ، ولی بخدا اینجوری هست ، جلو و عقب که ندارن ، فقط  یه چیز سیاهن ، آدم نمی فهمه چجورین ، صورتشون جلو هست ها پشتشون.