۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه
اینجا جایی هست که ستاره ی داوود و بعلاوه ی شکسته ی نازی ها هر دوتاش نمادهای مقدسی هستن ، علامت نازی ها رو کنار پلاک خونشون میزنن ، یا به گردن میندازن ، اون ستاره ی داوود هم که همه جا هست تقریبن . گاهی که جشن مهمی اشون هست ، ماشین هایی رو میبینم که یه طرف شیشه ستاره ی داوود رو کشیدن ، و طرف دیگه علامت نازی ها رو . انگار نه انگار که جنگ جهانی ای بوده و میلیون ها نفر بخاطر این علامت ها کشته شدن . احتمالن این علامت ها خیلی قبل تر از جنگ جهانی دوم هم اینجا مقدس بوده و همچنان هم مقدس مونده ... بله خب اینجا کسی چیزی از جنگ نمیدونه ، بزرگترین افتخارشون اینه که تو تاریخشون تا به حال جایی رو تصرف نکردن ، اینکه تاحالا جنگی رو شروع نکردن و صلح جو و آروم اند . به نظر من هم که افتخار داره .
۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه
فصل بارون شروع شده ، تقریبا هر روز هوا ابریه و عصر ها بارون میاد . بارون که میاد یه خصوصیت جالب این مردم خودشو نشون میده ، بی اهمیت بودن به سر و وضعشون . وقتی که روز بارونی تو خیابون راه میرم حس میکنم یه جور نمایش کمدی به راهه که بازیگرهاش خودشون رو زده اند به اون راه .
مردم اینجا خیلی موتور دارند ، سوخت گرونه و رفت و آمد با موتور براشون باصرفه تره . توی بارون که راننده کلاه ایمنی داره ، کسی که پشت سرش نشسته اما میتونه خیلی ریلکس یه کیسه پلاستیک سرش کرده باشه و زیر گلو گره زده باشه ، یا کاپشن رو انداخته باشه سرش و زیپش رو بالا کشیده باشه تا زیر گلو .
کارگرهای ساختمون باید کلاه ایمنی به سرشون بذارند ، پس یهو کلی عابر پیاده که چیز خوب ضد آبی مثل کلاه ایمنی دارند سر و کله شون پیدا میشه .
اون اوایل یه مرد رو دیدم با عینک غواصی که خدا میدونه از کجا پیداش کرده بود .
بی ربط به بارون یکی که تا مدت ها سوژهی خندهی من بود ، مردی بود نزدیک دانشگاهم که حدودهای کریسمس که هوا خیلی سرد شده بود یه کلاه بابانوئل قرمز سرش میذاشت که گمونم از بچه های دست فروش به قیمت ارزون خریده بود . هنوزم وقتی یادش میوفتم که سوار موتور میشد و منگوله کلاهش تو باد باد بال بال میزد حالم خوب میشه .
مردم اینجا خیلی موتور دارند ، سوخت گرونه و رفت و آمد با موتور براشون باصرفه تره . توی بارون که راننده کلاه ایمنی داره ، کسی که پشت سرش نشسته اما میتونه خیلی ریلکس یه کیسه پلاستیک سرش کرده باشه و زیر گلو گره زده باشه ، یا کاپشن رو انداخته باشه سرش و زیپش رو بالا کشیده باشه تا زیر گلو .
کارگرهای ساختمون باید کلاه ایمنی به سرشون بذارند ، پس یهو کلی عابر پیاده که چیز خوب ضد آبی مثل کلاه ایمنی دارند سر و کله شون پیدا میشه .
اون اوایل یه مرد رو دیدم با عینک غواصی که خدا میدونه از کجا پیداش کرده بود .
بی ربط به بارون یکی که تا مدت ها سوژهی خندهی من بود ، مردی بود نزدیک دانشگاهم که حدودهای کریسمس که هوا خیلی سرد شده بود یه کلاه بابانوئل قرمز سرش میذاشت که گمونم از بچه های دست فروش به قیمت ارزون خریده بود . هنوزم وقتی یادش میوفتم که سوار موتور میشد و منگوله کلاهش تو باد باد بال بال میزد حالم خوب میشه .
وایسادهم سر یه کوچه منتظر همکلاسیم ، مردی که از لباسهاش به نظر میاد نگهبان ساختمون باشه از جلوم رد میشه ، تو دستش یه کیسه پلاستیک هست، توی کیسه اش اندازه یه استکان چای ، شلپ شلپ کنان دور میشه .
اینجا مردم ، به خصوص فقیرها ، صبح ، دم قهوه خونه هایی کوچیک و کثیف ، اغلب ایستاده شیرچایی میخورند تو استکان های کوچیک ، به نظرم مرد نگهبان جیره اش رو میبرد که سر پستش بخوره .
اینجا مردم ، به خصوص فقیرها ، صبح ، دم قهوه خونه هایی کوچیک و کثیف ، اغلب ایستاده شیرچایی میخورند تو استکان های کوچیک ، به نظرم مرد نگهبان جیره اش رو میبرد که سر پستش بخوره .
۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه
دیروز رفتم گواهینامه رانندگی بگیرم ، امتحان توی یه زمین خیابون کشی صاف بود و با یه مشت بوته ، آفتاب داغ بود و دو ساعت و نیم ایستادن اونجا ، بی حتا یه درخت که زیرش وایسم باعث شده که دستا و گردنم بسوزه و الان با یه جزغاله ی واقعی طرفید ....اونجا که با یه پنجاه نفر دیگه وایساده بودم ، یه یارو با یه جور چرخ دستی سبز چوبی ، مثل این چرخ دستی هایی که تو شهر سینمایی غزالی هست و تو فیلم های دوره رضا شاه نشونشون میدن و روش لبو میفروشن ، اومد و شروع کرد آب پرتقال فروخت که توی شیشه های کهنه ی لب پر شده ی سبزی بود که درشون هم حتا شیشه بود ومیکوبیدشون به لبه ی چرخ دستی اش که بشکنن و یه جور بخار دود مانند سرد هم ازشون میزد بیرون ، بعد آب پرتقال رو میریخت تو لیوان های شیشه ای و می داد به مردم که قورت قورت سر میکشیدنش.
۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه
یه خیابون پیچ دار هست نزدیک دانشگام ، با درخت های بزرگ پر سایه .چند روز پیش یه گروه پنج شش نفری داشتن وسطش راه میرفتن ، مثه دسته موسیقی ارتش بودن ، با همون شیپور های طلایی بزرگ و طبل و بساط ، لباس هاشون هم مثه فرم ارتش ، با سردوش و یراق و غیره ، میتونستن دسته موسیقی یه مدرسه آنچنانی هم باشن ، مثل اینایی که تو فیلم های آمریکایی میبینیم ، فقط یه فرق داشتن ، قیافه هاشون خسته و کثیف بود و یقه هاشون باز ، دمپایی پاشون بود و شیپورهاشون قُر خورده و کهنه بود .
۱۳۸۹ بهمن ۲۵, دوشنبه
بالا
دیروز عصر ماه اومده بود وسط آسمون ، یکی از شاهین ها اونقدر بالا رفته بود که رسیده بود به ماه ، دو تا بادبادک سرمه ای هم تو آسمون بودن ، یکیشون اونقدر بالا رفته بود که شده بود اندازه اون شاهینی که به ماه رسیده بود .
اشتراک در:
پستها (Atom)