۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

بیمار

ساعت شش،گوشت تو زودپز،شاهین ها تو هوا،صدای آدم ها از همه جا میاد.صدای من اینه:نفس کشیدن سنگین و با خس خس توی اتاق نیمه تاریک.

۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

کوچه خلوت بود . دو تا کبوتر اومدن نشستن رو تابلوی قرمز لی وایز و سراشونو بردن تو هم ، یه مرد اومد تو کوچه ، شبیه داداش علی بابا بود وقتی که رفت تو غار ، از انگشتاش انگشتر میریخت و تپلی بود . یه شیپور دستش بود، بلند و خاکستری ، رفت وایساد جلوی لی وایز و شروع کرد به شیپور زدن ، فقط فوت میکرد البته و صدای بوق بوق در میآورد ، کبوترا سرشونو از تو پر همدیگه در آوردن و پایین رو نگاه کردن ، یکی از تو لی وایز دوید اومد طرف مرده و شیپورش ، قبل از این که در شیشه ای سنگین رو باز کنه ، کبوترا پریدن و رفتن ، فروشندهه به داداش علی بابا تشری زد و برگشت تو ، داداش علی بابا هم شیپورشو گرفت دستش و رفت . کوچه باز خلوت شد .

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

یکی افتاده بود کف زمین ، مثل اینایی که از یه برج بلند افتادن و ولو شدن کف خیابون . یه دستش مونده بود زیر تنه اش و یه دست دیگش انگشتش جمع شده بود . پاهاش پیچ خورده بودن و چشماش بسته بود .
من دیدمش وحشت کردم . اولین کاری که کردم سرمو کردم بالا تا برج کذایی رو ببینم ، هرچند طرف زخمی پخمی هم نبود اصلآ ، بعد گشتم دنبال آدم هایی که باید اینجور وقت ها بیان دور طرف جم شن . که هیچ کس به هیچ جاش هم نبود همچین صحنه ای وسط خیابون شکل گرفته . وقتی من حواسم به آدم ها و برج و فلان بود مرده تکون خورد ، پاهاشو صاف کرد ، دستشو از زیر تنش در آورد و ستون تنش کرد و پا شد .
راهش رو کشید رفت .

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

پشه ها اینجا امپراتوری دارن،شب ها منو به معنی واقعی کلمه میجوئن ، بر سرم منت میذارن که قورتم نمیدن .
امروز عصر در یه مغازه ی خنزر پنزر فروشی ایستاده بودم . خودم رو زده بودم به گیجی که برای یه خارجی طبیعی هست و مغازه داره بهم فرفره های چوبیش رو روی زمین نشون میداد . اسباب بازی هاش همه چوبی بودن ، یویو، جغجغه ، قطار و ماشین . مثه اسباب بازی بچه های جنگ جهانی دوم .
کلن شغل اصلی بچه های اینجا بادبادک هوا کردنه ، بادبادک کاغذی .
عصری دلم خواست یه بچه داشتم که براش فرفره میخریدم . خودم به قدر کافی فرفره چرخوندم تو بچگی .

۱۳۸۹ آبان ۱۳, پنجشنبه

اینجا پارچه فروشیه ، بله آقا ، مردم این رنگی لباس میپوشن اینجا.

Harakiri

صبح ها چیزها ی عجیبی میبینم .
یک کرم سیاه بزرگ ، مثل زالو ، که داشت میرفت وسط خیابون .
تا له بشه احمق.