۱۳۹۳ آبان ۸, پنجشنبه

امروز یکی از بچه ها رو گم کردم . صبح که پیداش کردیم لباس زرد پوشیده بود نشسته بود با مامانش توی مغازه ی کوچیکشون قرآن میخوند . توی پیشخون شیشه ای دم در مغازه شون بیسکوییت و چیپس و  بچه گربه داشتن . ظهر که با دو تا بچه ی دیگه برشون گردوندیم پیاده شدن و دویدن توی کوچه . دوتا بچه ی اولی رو بستنی به  دست ته کوچه پیدا کردم ولی از بچه ی پیرهن زرده خبری نبود .هیچوقت درست درمون تحویل شون نمیدیم . تو نزدیکی محلی که پیدا شدن خودشون محو میشن . 

۱۳۹۳ تیر ۲۱, شنبه

وایساده بودم کنار یه دانشجوی تخصص هندی که داشت توی کارم کمکم میکرد . هر از گاهی یه سوسک از زیر پامون رد میشد من میپریدم بالا اون خیلی نرم شوتش میکرد اونور . سوسکه دمر میشد و یه کم دست و پا میزد و دوباره برمیگشت و از اول قضیه ی بالا پریدن و شوت کردن تکرار میشد. پسره خیلی مهربون سوسکه رو نمیکشت چون میگفت اینجا خونه ی من نیست و این سوسکه هم همونقدر حق داره اینجا که من حق دارم . چند دقیقه بعد دوست ایرانی ام اومد کنارمون وایساد.  سوسکه برگشت و قبل از این که من بپرم بالا و پسره بخواد شوتش کنه دوستم پا گذاشت روش و چرق .

۱۳۹۳ خرداد ۲, جمعه

The prosthodontics department has got a new pet

توی دپارتمان پروتز که شلوغ ترین و خرتوخر ترین دپارتمان هست و دائم صدای فرز میاد و گچکاری و هزارتا کار پرسروصدای دیگه  ، روی یکی از کمدها که همیشه درحال باز و بسته شدن هست یه کبوتر لونه ساخته . همه ی روز هم با اون همه سر و صدا و رفت و آمد میشینه سر جاش .

۱۳۹۲ دی ۲۴, سه‌شنبه

صبحی یه پیرمرد اومد جلو و بهم گفت سلام منو یادتونه اومدین اداره ی پست میخواستین فکس بزنید ؟ خانوم دیگه فکس از مد افتاد ، منم بازنشسته شدم . بعد گفت تصادف کردم پسرم هم مرد . پیرمرد باسوادی بود چون خوب انگلیسی حرف میزد ، من خیلی کم حافظه‌ام تو به خاطر سپردن قیافه‌ی آدم‌ها ، ولی مطمئن بودم تاحالا ندیدمش . شلوارش رو که زد بالا تا جای زخمهای تصادف رو نشونم بده و یه کپی رسید بیمارستان که از توی جیبش درآورد دیگه مطمئن شدم که از این گداهایی هست که به یه روپیه دو روپیه راضی نیستن و گدایی رو یه مرحله بالاتر بردن .به نظرم هم که پیرمرد باهوشی بود این داستان اداره‌ی پست خیلی خوب بود چون به هرحال هر خارجی‌ای سر و کارش به اداره‌ی پست می‌افته . با این حال بهش خندیدم و گفتم چه جالب که من رو یادش میاد و شناخته . بهش گفتم خیلی متأسفم که پسرت مرده و بهش یه کم پول دادم . یه درصد احتمال دادم یه پیرمرد تنهای بازنشسته باشه که پسرش رو هم واقعا ازدست داده . نمی دونم چقدر طول بکشه ، ولی من هنوز به خوب بودن آدمها امیدوارم تا کی بشه که امیدم رو از دست بدم .

۱۳۹۲ مرداد ۶, یکشنبه

We live in a beautiful world

یه روز ابری تو هند ، دارم عدس پلو می پزم ، چت بیکر گوش می کنم و یه دستور غذای کردی رو از بلاگ یه الجزیره ای /آمریکایی میخونم . 

۱۳۹۲ تیر ۸, شنبه

مادربزرگم یه داستان تعریف می‌کرد که یه دفعه یکی تو جالیز بوده براش سوال می‌شه که چرا خربزه بوته داره و رو درخت نیست ، بعد می‌ره زیر درخت گردو یه چرت بخوابه ،  گردو میوفته رو کله اش و با درد از خب می‌پره ، بعد این شعر معروف رو می‌گه که : درخت گردُوان به این بلندی ، درخت خربزه الله و اکبر ، و میفهمه که هرچیز حکمتی داره و قدرت خدا اگه خربزه رو درخت بود و میوفتاد رو سرش مرده بود . حالا خدا انگار طرف های هند خیلی به فکر نبوده ، اون از درخت نارگیل که به اون بلندی هست و جدی جدی سالانه خیلی‌ها همچین که بیخبر دارن از زیر درخت رد میشن نارگیل می‌خوره تو سرشون و می‌میرن ، از طرفی یه میوه ی دیگه اینجا هست اسمش جک فروت هست ، میوه که خود خربزه است اندازه اش ، درختش  الله و اکبر هم نیست به همون بلندی درخت گردو هست .  یادم باشه اینبار که میرم خونه به مادربزرگم بگم .

۱۳۹۲ خرداد ۱۰, جمعه

داره بارون میاد اینجا ، dark and slow به قول پینک فلوید ، ساعت یک و نیم شبه و همه جا ساکت ساکته . کم پیش میاد اینجوری بارون بیاد ، اینجا معمولن هوا یهو تاریک میشه ، باد و رعد و برق و بعد بارون تند با دونه های خیلی درشت ، جوری که بارون که شروع میشه اگه تو خیابونی باید بری زیر یه سایبون تا بارون بند بیاد ، من این تصویر آدم های بی ربطی که کنار هم زیر سایبون منتظر وایمیسن رو خیلی دوست دارم . همشون خیلی خونسرد زیردرخت ، جلوی در مغازه یا هرجای دیگه ای منتظر خیره میشن به بارون ، خوشم میاد که اینجا هیچ کس عجله نداره . یه دفعه بیست دقیقه کنار دو تا سیگاری تیر و یه کباب فروش سیار و چرخ کبابی اش وایسادم تا بارون بند بیاد ، شانسی که آوردم هم بوی سیگار رو دوست دارم هم بوی کباب این کبابی ها رو ، اونم تو هوای بارونی خیس .