۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه
یه خیابون پیچ دار هست نزدیک دانشگام ، با درخت های بزرگ پر سایه .چند روز پیش یه گروه پنج شش نفری داشتن وسطش راه میرفتن ، مثه دسته موسیقی ارتش بودن ، با همون شیپور های طلایی بزرگ و طبل و بساط ، لباس هاشون هم مثه فرم ارتش ، با سردوش و یراق و غیره ، میتونستن دسته موسیقی یه مدرسه آنچنانی هم باشن ، مثل اینایی که تو فیلم های آمریکایی میبینیم ، فقط یه فرق داشتن ، قیافه هاشون خسته و کثیف بود و یقه هاشون باز ، دمپایی پاشون بود و شیپورهاشون قُر خورده و کهنه بود .
۱۳۸۹ بهمن ۲۵, دوشنبه
بالا
دیروز عصر ماه اومده بود وسط آسمون ، یکی از شاهین ها اونقدر بالا رفته بود که رسیده بود به ماه ، دو تا بادبادک سرمه ای هم تو آسمون بودن ، یکیشون اونقدر بالا رفته بود که شده بود اندازه اون شاهینی که به ماه رسیده بود .
۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه
۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه
۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه
بیمار
ساعت شش،گوشت تو زودپز،شاهین ها تو هوا،صدای آدم ها از همه جا میاد.صدای من اینه:نفس کشیدن سنگین و با خس خس توی اتاق نیمه تاریک.
۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه
کوچه خلوت بود . دو تا کبوتر اومدن نشستن رو تابلوی قرمز لی وایز و سراشونو بردن تو هم ، یه مرد اومد تو کوچه ، شبیه داداش علی بابا بود وقتی که رفت تو غار ، از انگشتاش انگشتر میریخت و تپلی بود . یه شیپور دستش بود، بلند و خاکستری ، رفت وایساد جلوی لی وایز و شروع کرد به شیپور زدن ، فقط فوت میکرد البته و صدای بوق بوق در میآورد ، کبوترا سرشونو از تو پر همدیگه در آوردن و پایین رو نگاه کردن ، یکی از تو لی وایز دوید اومد طرف مرده و شیپورش ، قبل از این که در شیشه ای سنگین رو باز کنه ، کبوترا پریدن و رفتن ، فروشندهه به داداش علی بابا تشری زد و برگشت تو ، داداش علی بابا هم شیپورشو گرفت دستش و رفت . کوچه باز خلوت شد .
اشتراک در:
پستها (Atom)