۱۳۸۹ بهمن ۲۵, دوشنبه

بالا

دیروز عصر ماه اومده بود وسط آسمون ، یکی از شاهین ها اونقدر بالا رفته بود که رسیده بود به ماه ، دو تا بادبادک سرمه ای هم تو آسمون بودن ، یکیشون اونقدر بالا رفته بود که شده بود اندازه اون شاهینی که به ماه رسیده بود .

۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه

زنه یه ساری صورتی پوشیده ، صورتی رنگ شربت آموکسی سیلین که تو بچگی میخوردیم ، جنسش یه چیزی مثل حریر . سوار موتور هست و دنباله ی ساری اش تو باده ، یه گرمکن آدیداس روش پوشیده ، روش نوشته : ایمپاسیبل ایز ناتینگ .
بله البته هم که غیر ممکن هیچیه اینجا .

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

ساعت هشت صبح بود ، یارو رفته بود از این دکه های غذا فروشی صبحونه خریده بود ، توی ظرف پلاستیکی ، داشت میبرد خونه بخوره، توی یه دستش صبحونه ی برنج پر ادویه اش بود ، توی دست دیگه ش مسواک صورتیش ، مسواک صورتیش با کف هاش تو دهنش بودن ، داشت مسواک میزد .
داشتم شاهین ها رو نگاه میکردم که با صدای فرنسس بالا و پایین میرفتن و اوج میگرفتن ... چهار تا هلیکوپتر بزرگ اومدن تو آسمون ، ردیف پشت سر هم ، صداشون همه جا رو گرفت ، شاهین ها به تخمشونم نگرفتن .

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

بیمار

ساعت شش،گوشت تو زودپز،شاهین ها تو هوا،صدای آدم ها از همه جا میاد.صدای من اینه:نفس کشیدن سنگین و با خس خس توی اتاق نیمه تاریک.

۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

کوچه خلوت بود . دو تا کبوتر اومدن نشستن رو تابلوی قرمز لی وایز و سراشونو بردن تو هم ، یه مرد اومد تو کوچه ، شبیه داداش علی بابا بود وقتی که رفت تو غار ، از انگشتاش انگشتر میریخت و تپلی بود . یه شیپور دستش بود، بلند و خاکستری ، رفت وایساد جلوی لی وایز و شروع کرد به شیپور زدن ، فقط فوت میکرد البته و صدای بوق بوق در میآورد ، کبوترا سرشونو از تو پر همدیگه در آوردن و پایین رو نگاه کردن ، یکی از تو لی وایز دوید اومد طرف مرده و شیپورش ، قبل از این که در شیشه ای سنگین رو باز کنه ، کبوترا پریدن و رفتن ، فروشندهه به داداش علی بابا تشری زد و برگشت تو ، داداش علی بابا هم شیپورشو گرفت دستش و رفت . کوچه باز خلوت شد .

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

یکی افتاده بود کف زمین ، مثل اینایی که از یه برج بلند افتادن و ولو شدن کف خیابون . یه دستش مونده بود زیر تنه اش و یه دست دیگش انگشتش جمع شده بود . پاهاش پیچ خورده بودن و چشماش بسته بود .
من دیدمش وحشت کردم . اولین کاری که کردم سرمو کردم بالا تا برج کذایی رو ببینم ، هرچند طرف زخمی پخمی هم نبود اصلآ ، بعد گشتم دنبال آدم هایی که باید اینجور وقت ها بیان دور طرف جم شن . که هیچ کس به هیچ جاش هم نبود همچین صحنه ای وسط خیابون شکل گرفته . وقتی من حواسم به آدم ها و برج و فلان بود مرده تکون خورد ، پاهاشو صاف کرد ، دستشو از زیر تنش در آورد و ستون تنش کرد و پا شد .
راهش رو کشید رفت .